ذبيح الله صفا

974

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

بدلتنگى ز بس خو كرده‌ام ساز * شكست شيشه‌ام را نيست آواز نفس تا مىكشم غم صف كشيدست * نگه تا مىكنم حسرت چكيدست دم هر هفته نگشايد دلم را * ضمير ديگرست آب و گلم را * نزاكت « 1 » بستهء موى ميانش * عدم گم‌گشتهء راه دهانش لبى چون غنچه لبريز از تبسم * دهانى راه خنديدن در او گم لب او گر نمىشد خنده‌آلود * ملاحت تا قيامت بىنمك بود ز مژگان تركشى كرده حمايل * همه پيكان تيرش غنچهء دل پى نظاره مهر از تاب آن رو * گرفته دست بر بالاى ابرو . . . * بمورى گفت غم ناديده مورى * كه مغزم را به جوش آورده شورى بيا تا سوى دشت آريم آهنگ * كه دل تنگست و ديده تنگ و جا تنگ جوابش داد مور دل‌شكسته * بدلتنگى ميان را تنگ بسته كه اى وسعت‌طراز سينهء تنگ * هوس پخت فضاى دشت و فرسنگ مخوان افسون صحرا محملم را * كه وسعت تنگتر دارد دلم را * حريفى غنچه‌خواه دشت در دشت * به گل مىگفت و گرد گل همى گشت درين گلشن دلى خواهم شكسته * ز هربار چمن گلدسته بسته دلى آمد شدش با چشم و سينه * چو اشك تلخ مى در آبگينه بپاسخ گفت لاله كاينچنين دل * مگر رويد ترا فرسوده از گل * شبى گفتم بمرغ روز پنهان * كه چونى ؟ گفت پيش آى و ببين هان چنان سرخوش بوصل آفتابم * كه روز از شب دوچندانتر خرابم * ز آتش‌پاره‌يى پرسيد روزى * دماغ دل بفكر خام‌سوزى

--> ( 1 ) - مصدر مجعول مأخوذ از نازك فارسى ، يعنى ظرافت .